تبليغاتX
سکوت دل
سکوت دل

سرمایه هر آدمی به اندازه حرفهائیست که برای نگفتن دارد


مساحت رنج

 

 

شعاع درد مرا ، ضرب در عذاب کنید


مگر مساحت رنج مرا حساب کنید


محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید


خطوط منحنی خنده را خراب کنید


طنین نام مرا موریانه خواهد خورد


مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید


دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم


مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید


در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم


مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید


مگر سماجت پولادی سکوت مرا


درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید


بلاغت غم من انتشار خواهد یافت


اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

 

دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط یه آشنا |

خاطره

 

 

 

با گریه های یکریز


یکریز


مثل ثانیه های گریز


با روزهای ریخته


در پای باد


با هفته های رفته


با فصل های سوخته


با سالهای سخت


رفتیم و


سوختیم و


فروریختیم


با اعتماد خاطره ای در یاد


اما


آن اتفاق ساده نیفتاد

 

دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط یه آشنا |

صدا کن مرا

 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است
 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
 مرا گرم کن 
 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 توسط یه آشنا |

سکوت را می شکنم

 

سکوت را می شکنم!

دیوار ها فرو می ریزند!

تو می ما نی

و من

من نه!

من سال هاست که رفته ام

تومی مانی و سکوت

سکوت نه !

سکوت که پشت هیاهوی فریاد مرده است

تو چه غریب گشته ای

باور داری!؟

سالها دور

که گنجشک ها خواب قناری بودن می دیدند

طاووس ها همان کلاغ بودند

و کرکس ها را عقاب می نامیدند!

سال هایی به دوری دیروز

به یاد آوردی؟

من و تو زیر سایبان عشق

منتظر قطار زندگی بودیم

لوکومتیوران فریاد می زد

تو لبخند می زدی

ومن مستانه می خندیدم

چه کسی از صدای خنده ما رنجید؟

چه کسی شلیک کرد؟

نگاه کن

هنوز جای گلوله روی سرم هست

و یک مهر

باطل شد

حالا که سکوت را شکستی

حال که دانستی

منتظر باش

منتظر من ؟

 نه

منتظر گلوله

و یک مهر

باطل شد

 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط یه آشنا |



چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از این دل دیوانه که
بارانی بود

یه آشنا

parseye_mordadi@yahoo.com

آذر 1387
آبان 1387

RSS 2.0

JavaScript Codes